|
در جستجوی روح گم شده ... این را بدانید، تا ما در میدان مبارزه هستیم، سایهى لطف الهى هست...
|
پشت خاکریز لشکر پادگانی را در اطراف شهر دزفول آماده کرده بود و یگانها به ترتیب به آنجا منتقل می شدند. من در واحد بسیج لشکر مشغول خدمت بودم و به نمایندگی از طرف واحد به پادگان دزفول آمده بودم. چادری برپا کرده بودیم و کارهای آماده سازی واحد را در آنجا انجام می دادیم. صبح زود از خواب بلند شدم تا استکانها و ظرفهای غذا را بشویم، تانکر آب در نزدیکی دستشویی های صحرایی قرار داشت. چون هنوز نیروی زیادی در پادگان مستقر نشده بود، برای همین پادگان سوت وکور بود و به نظر می آمد سحرخیزتر از من کسی درآن دور بر نیست. مشغول شستن استکانها بودم که متوجه شدم در یکی از دستشویی ها باز و یک نفر سطل بدست از آن خارج شد و به طرف تانکر آب به راه افتاد. به کنار تانکر که رسید سلام کرد و حال مرا پرسید و سطل را پر کرد و دوباره به طرف دستشویی ها برگشت. به نظر من می رسید از نیروهای خدمات است. قدیمی ها می گفتند یکی از کارهایی که فرمانده لشکر به آن اهمیت زیادی می دهد این است که قبل از جا به جایی نیروها به منطقه ی جدید، به خدمات ماموریت می دهد که درآنجا نسبت به آماده سازی دستشویی، حمام و نمازخانه اقدام کنند تا وقتی نیروها به آنجا می رسند با مشکل روبرو نشوند. از پشت سر نگاهش کردم، مهارت خاصی داشت، آب را می ریخت و بعد داخل دستشویی را با جارویی که در دست داشت، می شست و بعد از اتمام کار به دستشویی دیگر می رفت. مشغول تماشای او بودم که صدای عبدالحسین محمدزاده(عبدالحسین در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نائل آمد) مرا به خود آورد. -رسول! ... تمام نشد؟ -چرا... چرا این استکان را هم اگر بشویم، تمام میشه. -اون کیه؟ منظورش کسی بود که دستشویی ها را تمیز می کرد، گفتم: -لابد یکی از نیروهای خدمات لشکره، دارد دستشویی ها را تمیز می کند. عبدالحسین کنار دستم نشست. استکانهایی را که من آب می کشیدم بر می داشت و روی سینی ها می گذاشت، ولی هنوز فکرش پیش نیروی خدمات بود. یک دفعه رو کرد به من و گفت: -رسول! این مرد خیلی آشنا به نظر می آید. -مگه می شناسی؟ -تو آقا مهدی باکری را تابحال دیده ای؟ -نه! -بخدا مثل اینکه آقا مهدی است. -تو هم ما را دست انداختی؟! فرمانده لشکر اینجا چکار می کند؟ او یک سر دارد و هزار سودا... مگر کارش تمام شده که بیاید توالت بشوید؟ مرد سطل بدست به طرف تانکر می آمد تا دوباره سطل را از آب پر کند. محمدزاده بلند شد و به طرفش رفت، من مطمئن شدم که او فرمانده لشکر است، ولی هنوز نمی توانستم باور کنم. از کنار تانکر بلند شدم و سلام کرد، بعد هر چه من و عبدالحسین اصرار کردیم که سطل را از دستشان بگیریم و ادامه کار را ما انجام دهیم قبول نکرد و کار نظافت دستشویی ها که به پایان رسید به سوی چادر فرماندهی برگشت. غیر من و عبدالحسین هیچکس این لحظات را شاهد نبود. آقای کبیری می گفت: آقا مهدی را بارها در حال تمیز کردن توالت ها دیده بودم حتی به ما نیز توصیه می کرد که از این کارها بکنیم تا بچه ها به این کارش ارزش بدهند.( روایت کننده خاطره: رسول اولاد ذابح) منبع:کتاب خداحافظ سردار.
"کجایند مردان بی ادعا" برچسب ها: شهید مهدی باکری، سردار، عبدالحسین، دستشویی، لشکر 31 عاشورا، استکان، |
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |